قهرمان ميرزا عين السلطنه

6910

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

خاتمه يافت . كجا برويم ، كجا نرويم . باغچهء سلطان جنب دفتر تيپ عراق است نمىشود ، خانهء سلطان ممكن نيست . يوسفيه برويم ، هيچ‌چيز آنجا نيست ، نباشد ، تهيه مىكنيم ، از كجا ، شرف به شما ربط ندارد ، فقط اجازه با شماست . بسيار خوب . من مىفرستم كه مانع نشوند . شرف يك برّه مىبرند و همه‌چيز از خانهء سلطان . افطار هم تشريف بياوريد ، سمعا و طاعتا . كار گذشت . مطلب تمام شد . و قرار داديم من و افخم الدوله ، شعاع الدين ميرزا عصر در مسجد سپهسالار برويم از آنجا يوسفيه به ديدار ميهمان و ميزبان كه مدتهاى مديد است از اين فيوضات محروميم . يعنى خودمان هم نمىخواهيم : چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون رو * مستى و طربناكى هنگام شباب اولى امروز پس از طى محاسبه والدهء بچه‌ها و خروج از حياط اندرون گفتم احتمال مىرود افطار نيايم . اسد اللّه ميرزا بيرون بود باز ساعد الدوله را نديده بود و آن خانه هم براى من يك اضافه‌خرجى شده . باز هفت تومان پول تنبوشه و آهك ، دو تومان هم مزد بنا داديم . باغبانى هم گرفته‌ايم كه ماهى دو تومان بگيرد . هرچه سبزىجات بكارد به قدر خرج ما بدهد تتمه مال خودش ، اشجار از قبيل شمشاد و كاج و غيره آنچه تا سه سال عمل بياورد دو تا مال او يكى مال ما . امروز بيل ، آب‌پاش ، غربال ، قيچى و هزار چيز مىخواست . معلوم شد امروز روز خوشى براى من نيست . متصل بايد پول بدهم . يابوى نظام الملك رفتم يك سر مسجد سپهسالار . ازبس كه عادت به راه خانهء عميد الدوله نموده‌ام مثل يابوى سوارى نظام الملك مرحوم كه آن‌وقت لشكرنويس بود يك سر به اطاق نظام كه حالا عدليه و محل جلوس وزير است مىرفت ، دم خيابان شاه‌آباد سر درآوردم و حال آن كه مىبايست از چراغ گاز يا خيابان پست‌خانه بروم . داخل مسجد شدم . دشتى و صبا اسد اللّه ميرزا گفت شعاع الدين ميرزا است و او ايستاده بود به كسى كه چمپاتمه روى ايوان يك اطاقى نشسته بود و جمعى اطراف او ايستاده بودند نظاره مىكرد كه آن چمپاتمه‌اى فحش و ناسزا به دشتى و صبا مدير شفق سرخ و ستارهء ايران مىداد . مىگفت پدرسوخته مىنويسد شفق سرخ ، كجاى تو سرخ است . صبا تو از باد صبا كجا خبر دارى . من كه مىدانم تو در كدام محله ، كدام گذر حالت چه بود . من كه مىدانم داشها امروز هم خود و پسرت را دست‌بردار نيستند ، چه و چه . هزار ناسزا ، هزار فحش ، مثل همانها كه خودشان نوشته تهذيب اخلاق جامعه را نمودند و آينهء افكار مردم شدند .